jk
 


l;'سلسله مباحث با عاشورا در سه عرصه مديريت تغيير

نشست دهم
 


سخنراني جناب آقاي دكتر احمد آكوچكيان :
دكتر احمد آكوچكيان اولين سخنران دهمين روز از سلسله نشست هاي با عاشورا در سه عرصه مديريت تغييرمبحث آخرين خود را با مروري بر مفاهيم زيبايي و تعادل آغاز نمود و گفت: «زيبايي و خوبي» در زمينة «تعادل و هماهنگي»، و در رابطه با هدف و جهتي مفهوم پيدا مي‌كند. تفاوت درك‌ها از زيبايي در رابطه با آگاهي و يا جهل وابسته به هدف و جهت است. چه بسا يك پارچه، يك چاقو، براي يك ديد زيباست ولي براي ديدي ديگر و كاري ديگر بي‌معنا و زشت است. ذهنيت و زاوية ديد در ادراك و خوبي دخالت دارد. پس عنوان‌هاي «عدل» و «حق» و «ذهنيت» و «زاوية ديد»، در ادراك زيبايي دخيل هستند. همان‌طور كه در مفهوم تعادل و هماهنگي، هماهنگي‌هاي گوناگوني نهفته است. يك قطعه شعر بايد در كلمه، در تركيب‌ها و در جايگاه خود و حال مخاطب در رابطه با هدف هنرمند، هماهنگي داشته باشد؛ همان‌طور كه بايد با قراردادها و اصول مفروض و با واقعيت موجود و يا واقعيت مطلوب هماهنگ باشد كه با از دست دادن هركدام از اين هماهنگي‌ها، يك بعد از زيبايي را از دست مي‌دهد.
1ـ هنگامي كه مي‌گوييم تمامي هستي زيباست، يعني كه: تمامي هستي با تعادل و رو به جهتي است كه با آن جهت و با آن زاوية ديد هر كس آشنا بشود تمامي رنج‌ها و زشتي‌ها و دردها را هم زيبا مي‌بيند كه مي‌يابد اينها هم با ساخت انسان و استعدادهاي او هماهنگ است و هم با نظام چهارفصل و حركت هستي كه بايد دل به حقيقت و ثابتي بست كه در او تحولي و فقري و نيازي نيست.
كسي كه اين تعادل و جهت را در جهان نمي‌بيند زيبايي جهان را نمي‌فهمد و از اين لذت و ابتهاج و سرور سهمي ندارد و محروم است كه اگر تمامي عالم و دو برابر آن را هم داشته باشد بازدر رنج است.
2ـ هنگامي كه مي‌گوييم زندگي زيباست يعني اين زندگي با تمامي جنگ‌ها و جدال‌ها و محبت‌ها با تمامي اشك‌ها و لبخندها، با تمامي اميدها و يأس‌ها، با تمامي شكست‌ها و پيروزي‌ها، با تمامي ظلم‌ها و مبارزه‌ها، با تمامي اين تضادها و تناقض‌هايش از تعادل و جهتي برخوردار است. تعادلي كه با همين تدافع‌ها شكل مي‌گيرد.
وي زندگي را به چهارفصل تقسيم نمود و گفت: اين اشتباه است كه لبخند و بهار زندگي را همچون يك دسته جمع‌بندي و در زورق بپيچيم و هنگام ناراحتي به آن فكر كنيم و خود را گول بزنيم و اين اشتباه است كه رنج‌ها را يكجا نشانه بگيريم و آدرس بدهيم كه در شناخت انسان و در بافت اين جهان تركيبي است كه حركت طلب است و طبيعت حركت، جدايي از محبوب‌ها و اتصال با منفورها را با خود دارد. كسي كه نظام جهان و تركيب انسان را نمي‌شناسد از بهار مغرور مي‌شود و از پاييز به درد مي‌نشيند.
در حالي كه براي عارف اين همه نشان يك حركت است و اين حركت متعادل است و تعادلش را از همين تعارض‌هايش مي‌گيرد و اين حركت متعادل رو به جهتي است و آهنگي دارد. تو را از تمامي اين بندها جدا مي‌كند، ديوارها را در تمامي وجود تو مي‌شكند تا بتواني آزاد از ابتهاج و سرور هستي سهم بيشتري برداري كه آدم‌ها به اندازة ظرف وجودشان بهره مي‌برند و به اندازة ديوارهاشان در رنج و عذابند و بي‌جهت نيست كه اين ديوارها مي‌شكند و هر اميدي بر زمين مي‌خورد، براي كسي كه اين را نمي‌شناسد.
3ـ اگر ما زيبايي جهان و زندگي انسان را فهميديم، زيبايي هنر را هم مي‌فهميم كه هنر زندگي را در فرم زندگي تصوير مي‌كند كه فرم زندگي چهار فصل است و متحرك است نه متنوع و راكد و اين اشتباه اين مدعيان است كه تنوع را با تحرك عوض كرده‌اند و فرم زندگي را در سرگرمي تفسير نموده‌اند.
زيبايي يك كلمه، يك حركت، يك صدا، يك خط و حجم و نقش و ارايه در هماهنگي آنها:
1- در خود
2-و در تركيب اجزأ اثر
3- و در رابطه با دنياي هنرمند: هدف،انگيزه،تجربةوجودي
4- و جايگاه و واقعيت موجود
5- و واقعيت مطلوب(حقيقت)، است
وقتي مي‌گوييم اين شعر زيباست و يا اين اثر زيباست مي‌توانيم زيبايي را فقط در تعادل و نرمش و آهنگ كلمه و نت و رنگ و فرم و حركت و نقش توضيح بدهيم و مي‌توانيم اين تعادل را با هدفي بسنجيم و در همين رابطه است كه به معناي دقيق‌تر و عميق‌تر از زيبايي رسيده‌ايم.
با سنت والگوي زيست پيشنهادي حسين(ع):
1- فراگيرترين اثر يعني همة زندگي او وهمةعاشورا- كربلا
2- و بالغترين اثر يعني نيايش‌هاي او، دراختيارماست.
نيايش اين عاشقانه‌ترين و به معراج‌رفته‌ترين فصل حيات سرشار سيدالشهدا† تفسير بلوغ سلوك، بلوغ هويت جمعي، بلوغ هنر و اوج نماد تمدني و آموختني‌ترين فصل سنت حسيني است.
وي در رابطه با دعاي عرفه امام حسين † گفت:
1ـ دعا فرانياز رويش خودآگاه انساني وقتي در تب و ناب تحقق آنها باشيم و از زندگي براي تحقق آنها مايه بگذاريم، است.
2ـ مي‌توان براي آدمي دو سطح نياز تعريف كرد:
ـ نيازهاي مرسوم روانشناختي
ـ فرانيازهاي رشد كه شعاع مساحت زندگي بالغ است.
3ـ وقوف در عرفه، فصلي از حج حسين† است از عزم و آهنگ او، از ماجراي سير و سلوك و زندگي او.
4ـ مي‌خواهيم مساحت زندگي را با جستجوهاي حسين تحليل كنيم.
با دعاي عرفه مي‌آموزيم كه:
1ـ اصول تحليلي و ادبيات تحليل زندگي چه باشند؟
2ـ بلوغ جريان وجود رادريابيم.
3- حكايت عاشورا، تجسم عيني اين فصل بالغ ديده شود.
4- از منظر بلوغ معراج وجود، همة جريان وجود تحليل شود.
ساختار:
متن اين گفتار در يك مدخل و چهار بخش سامان يافته است:
1ـ مدخل ـ دعا، زبان بالغ رويش وجود
2ـ بخش اول ـ حمد، بستر جريان بلوغ، خاستگاه و رويكرد آن
3ـ بخش دوم ـ ابعاد و اصول جريان وجودي
4ـ بخش سوم ـ فراانگيزش‌هاي رشد
5ـ بخش چهارم ـ بلوغ معراج
مدخل دعا، زبان بالغ جريان وجود
كالبدشكافي اصل ايدة موقعيت به «نظرية‌ انگيزش»
1ـ نقطة پيوست دو اصل «آگاهي» و «آزادي» از سويي و تدبير موقعيت از سوي ديگر، خودآگاهي، ذكر و بازخواني دم‌به‌دم و فراروندگي نوبه‌نوشوندة انگيزش براي زندگي است.
2ـ زندگاني بشر همواره در تفسير خواسته‌هايش با نيايش همراه بوده است. اين تفسير، با جريان در آموزه‌هاي انبيايي و ابراهيمي برتر شده‌اند و ناب‌تر خود را نشان داده‌اند.
ديدگاه روانشناختي تحليل نيازها: الگوي مازلويي نيازها: نياز خودشكوفايي
اين نيازها داراي سلسله‌مراتب زير هستند:
ـ نيازهاي جسماني
ـ نياز به دانستن و فهميدن
ـ نيازهاي ايمني پس از رفع نيازهاي قبلي
ـ نيازهاي تعلق و محبت پس از دستيابي به حد معيني از احساس ايمني و تأمين
ـ و پس از آن، نياز به احساس احترام و بر اساس آن حس ارزشمندي و شايستگي
حاصل آنكه از خود، از زندگي چه مي‌خواهيم؟ دنبال چه چيزي مي‌گرديم؟ بالاترين جستجوهاي زندگي‌ها چيست؟ من كيستم و چه مي‌خواهم؟
الگوي تأمين كنندة «فرانياز رشد» كدام است؟
بلوغ دغدغه‌ها تا فراانگيزش رشد
خواهاني و انگيزش، قلب تدبير موقعيت است؛ تمامي عمل است. در ادبيات اهل هنر، اين انگيزش همان احساس و ذوق هنري است.
آن خواهاني‌اي كه براي فراخواني مخاطب به تجربة دريافت‌هاي دروني هنرمند به زبان مي‌آيد. تفسير زباني اين انگيزش ناب و ادبيات ديني دعاست.
□ مفهوم دعا
دعا يعني طلب خودآگاه؛ اينكه:
ـ بيشتر شدن و رويش را با همة زيرمجموعه‌هاي آن و با همة وجود بخواهي (تعيين، نيت رشد، قرب، نجات، شفاعت و…)
ـ بداني كه چه مي‌خواهي و خودآگاه باشي
ـ بداني از كه مي‌خواهي
پس دو سرفصل اصلي دارد:
1ـ انديشيدن با خويش و گفتگوي با مخاطب (خداي) خويش: مناجات
2ـ مرور خواسته‌ها و دم‌به‌دم نو كردن آنها پيش روي انگيزه‌هاي خويش: نيايش
نيايش دو ركن كانون جريان هنر در ژرف‌ترين سطح مقدور براي آدمي در اختيار گذارده مي‌شود:
1ـ زاويه ديد و نوع نگاه
2ـ جستجوها و مجموع احساس، كشش، انگيزش برآمده از آن يعني حس هنري
نيايش دو ركن كانون جريان هنر در ژرف‌ترين سطح مقدور براي آدمي در اختيار گذارده مي‌شود:
1ـ زاويه ديد و نوع نگاه
2ـ جستجوها و مجموع احساس، كشش، انگيزش برآمده از آن يعني حس هنري
دعا يعني مجموعه نيازها و فراانگيزه‌هاي انساني بر مدار خواستاري تحقق خود و نياز به كمال.
دعا يعني طلب خودآگاه، بر مدار نياز به رشد براي انساني كه به نقش خويش در هستي و ارتباط با خود رسيده است.
قدرت نيايش ما را به سوي عشق، حقيقت و آزادي شخصي هدايت مي‌کند. هر انسان يک هنرمند است و بزرگ‌ترين هنر او، زندگي.
دعاي عرفه نيايش شناخت‌مدار روش به كارگيري امكانات و جهت‌گيري زندگي است و «الگوي ارزشي مطلوب تدبير زندگي خود» بر مدار اصل جهت‌گيري زندگي و روش به كارگيري امكانات است و در دو بخش سامان يافته‌اند:
1ـ بخش اول: بستر جريان بلوغ، خاستگاه و رويكرد آن: حمد
2ـ بخش دوم: جريان بلوغ انگيزش آدمي
دعاي عرفه زمزمه سلوك است نه گويشي از مرحله‌اي از يكي از اعمال سيد الشهدا†.
بخش اول
حمد، بستر جريان بلوغ، خاستگاه و رويكرد آن
آدمي پس از خودآگاهي به ضرورت رشد پذيرش حضور خداوند در زندگي و انتخاب دين به عنوان الگوي رشد به اين شناخت و باور و اصل خودآگاهانه مي‌رسد كه خداوندمدار و جهت زندگي او باشد. حمد همان جهت‌گيري زندگي و جهت بخشي داشته‌‌ها ونداشته‌هاي خويش بر بنياد عميق‌ترين و ژرف‌ترين سطح كشش و شيدايي نسبت به عمق سطح زندگي است.
«حمد» يعني جهت‌دهي برآمده از عمق كشش وجود تا حد والاگي، شيدايي و ستايش. اين است كه امام در اولين گام دعاي خويش رويكرد و جهت برگزيدة زندگي‌اش را توضيح مي‌دهد كه : «الحمد»...
«الحمد»: الف و لام الحمد الف و لام جنس است؛ يعني همة حمدها (هر نوع به كارگيري امكانات وجودي) در راستاي او و براي اوست «لالله»
اين‌گونه است كه ماهيت اين جهت در اسماء و اوصاف و صفات اوست.
«الَّذي لَيْسَ لِقَضآئهِ دافعٌ… وَ هُو السَّميعُ البصيرُ… وَ هُو عَلي كُلِ شي‌ءٍ قديرٌ»
حمـد  :
دعاي عرفه با «حمد» آغاز مي‌شود. حمد خداوند و مدار زندگي به نشانه حق بر همه زندگي مي باشد. كسي كه نشان خدا را به خود داشت، تمامي حركت او حمد است. حمدي كه هستي را پرمي‌كند و به اراده و خواست خدا مي‌رسد. حمد ادامه بسم الله و نشان خداست.
كسي كه تمامي وجودش نشان خدا را بر خود گرفت، تمامي وجودش حمد مي‌شود و تمامي حمدش براي خداست و تمامي حركتش در راه اوست كه او در تمام مراحل پروردگار بوده است و هست و خواهد بود.
صفت‌هاي جواد، واسع و... ربط اين اسم و حمد را به الله توضيح مي‌دهند و زمينه عبوديت را فراهم مي‌كنند. آدمي با اين ارزيابي پس از اينكه نشان خدا را بر خود گذاشت و تمامي وجودش از اين نشان حكايت حمد كرده است، به عبوديت حق روي مي‌آورد و نزديك‌ترين راه و صراط مستقيم را خواستار مي‌شود.
اين جهت‌داري، اين حمد در همة مراتب جريان وجود جاري‌اند. ما دعاي عرفه در همه مراحل خويش نيز اين رويكرد را نشان مي‌دهد:
1ـ در جريان تفكر و قصد (أللّهُمَّ إني أرغبُ إليكَ...) كه حمداند: «وَ نَبَّهتَني لِشُكرك... أقومُ بها شُكراً».
2ـ و در مرحله ظرفيت‌يابي روحي با ايمان و پيمان و... (وَ أنَا أشهدُ يا إلهي بِحَقيقَةِ إيماني...) كه اگر نشان حق داشته باشد حمد است. «وَ اَقُولُ مُؤمناً موقناً: الحَمدُ لله الَّذي...»
3ـ و در مرحله بلوغ فراانگيزه‌ها (أللهمَّ اجعَلني اَخشاك...) كه: «أللهمَّ لَك الحَمدُ... فَلكَ الحَمد».
4ـ و در مرحله شكوفايي جريان وجود با سلوك و بلوغ معرفت و احساس (أنتَ الَّذي مَنَنتَ...) كه: «فَلَكَ الحَمدُ دائِماً... فَلَكَ الحَمدُ وَ المَجدُ».
5ـ و فصل اوج معراج و دوباره مرور همه جريان (إلهي أنَا الفَقيرُ...) كه: «الحَمدُ لله وَحدَهُ».
وزنة اصلي دعاي عرفه بيان و تصويرسازي اين رويكرد و تصوير اين كشش است كه سالك ما در فرايند تدبير موقعيت و زندگي خويش، چه كشش عظيمي در خود دارد. عنصر جهت‌داري و كشش و گرايش آن‌به‌آن و همواره در هر لحظة اقدام و تكاپوي او و بهره جستن از مقدوراتش، خودآگاه است و متبوع. با اين نگاه، حمد نيز بهره‌اي از اصل خودآگاهي است. همواره اشراف خودآگاهانه و دليل زنده بودن و چرايي زندگي اين‌گونه است كه همواره چگونگي‌ها از چرايي‌ها نور مي‌گيرند.
بخش دوم
اصل جريان وجود
منازل راه:
1ـ گام اول: باامام، بلوغ دانايي
2-گام دوم: با امام، بلوغ عاشقي
3 - گام سوم: باامام، بلوغ كردار درست

گام اول: توجه تا قصد، گزينش هدف بر بنيان درك خودآگاهانة كيستي خويش: از خودآگاهي تا انتخاب
جريان سلوك وجودي از خودآگاهي آغاز مي‌شود و به طور خاص خودآگاهي به جستجوها و دغدغه‌ها، خواسته‌ها، هدف و جهت زندگي تا انتخاب الگوي زندگي، روش جهت‌بخش زندگي.
1ـ رغبت: از خودآگاهي تا خداآگاهي، تا انتخاب، تا قصد و تصميم :
«أللّهُمَّ إني أرغبُ إليكَ...»
سالك در اولين فصل زندگي‌اش براي فصل وجودي‌اش، به رغبت و شهودِ حضور خداوند در متن هستي و وجود خويش مي‌رسد. نسبت خودآگاه وجودش را با او مي‌بيند و مي‌تواند توضيح دهد.
2- شهود وشهادت، بينش وشعور هستي شناسانه :‌ واشهد...
«أشهدُ بِالرُّبُوبيَّةِ لَك، مُقرَّاً بِأنَّك رَبّي، و إلَيك مَرَدّي، إبْتَدَاْتَني بِنِعمَتِك... ثُمَّ أسْكَنْتَني... فَابتدَعتْ... وَ رَزَقْتَني... وَ ربَّيتَني... وَ أيقَظتَني... وَ وفَّقتَني لِما يُزلِفُني لَديك»
اين درك وضعيت و اين نگاه، به اين روشن‌بيني ناب رسيده است كه براي سالك ما لب لباب فلسفة زندگي برآمده است كه «فَإن دَعَوتُك أجبتني، وَ إن سَألتُك أعطيتَني...»
اين بينش، نگاه اميدوارانه به زندگي است. اينكه زندگي خط آخري ندارد، خط بن‌بستي وجود ندارد. همواره گويش‌هاي تو پاسخي را به دنبال خواهد داشت، هستي بيهوده نيست، همة هستي مخاطب توست. با اين نگاه، خلاقيت، اميد و شادابي البته كه خواهند بود.
«وَ إن أطَعتُك» شناخت و بينش به نظام‌مندي هستي قاعدة عمل و عكس‌العمل يعني اوج داده‌هاي حق به ما و براي ما. هستي سرشار از محبت هستي به آدمي و نظامي بي‌تفاوت به بود و نبود، خوشي يا ناخوشي من…
اين‌گونه، بينش به شعور و شناخت رسيده است و حس عميق‌ كشش و ستايش ميان خودي فرد با كانون زندگي شكل مي‌گيرد. وجوه اين گرايش:
ـ تسبيح: «فَسُبحانك فسُبحانَك…»
ـ تقديس: «تقدَّست أسماؤك…»
2ـ و شهود:
وَ أشهدُ بِالرُّبُوبيَّةِ لَك،
2ـ1ـ نگاه هستي‌شناسانه:
مُقرَّاً بِأنَّك رَبّي،
2ـ2ـ نگاه انسان‌شناختي:
و إلَيك مَرَدّي،
ـ نگاه به خود، وام‌دار نوع نگاهي تاريخي،
درك وضعيت تاريخي خود:
إبْتَدَاْتَني بِنِعمَتِك قبلَ أن أكونَ شَيئاً مَذكوراً، وَ خَلَقتَني
مِنَ التُّرابِ، ثُمَّ أسْكَنْتَني الأصلابَ امِناً لِرَيبِ المْنونِ، وَاختِلافِ الدُّهورِ وَ السِّنينَ،… لِلَّذي سَبَقَ لي مِن الهدي الَّذي لَه يَسَّرتني، وَ فيهِ أنشَأْتني، …
سالك ما اين‌گونه با تأمل در بينش و شناخت و شعور خويش به نوري مي‌رسد كه راه‌ها و مقاصد را مشخص نموده و جهت را آشكار ساخته، اين است كه مي‌گويد: «أللّهُمَّ إني أرغبُ إليكَ…»
چكيده گام اول:
1- اولين فصل حمد: شكل گيري جريان تفكر تادانايي تا انتخاب راه
2 – دانايي، بنيان دينداري، زندگي ومديريت تغيير
3- انسان، هستي(خداوند) و زمان وزندگي: چارچوب دانايي
3 – جريان دانايي: از خودآگاهي تا هستي آگاهي تابرگزيني جهت زندگي تامراحل شهود تا تسبيح(خلوص نگاه) تا شكر
4 – اصل خودآگاهي خود شامل: درك تركيب(استعدادها ونيازها) وتقدير و وضعيت
5-دانايي، دريافت معناي زندگيست:‌ دريافت چراييها وبراساس آن دريافت چگونگيها
6 – شهود به مثابة لب دانايي سه سطح شناختي، ايماني ورفتاري دارد.
7- تشيع حسيني ، تشيع زاويه ديد ونگاه اوست به خود، به زندگي، به خداوند، به چراها وچگونگيها
گام دوم: فصل بلوغ ايمان تا فصل بلوغ عمل
با آن بينش و شناخت و شعور و قصد، انتخاب‌هاي سالك ما شكل گرفته است. مقايسه‌‌ها را داشته و اكنون سالك با آن شناخت‌ها و شهود به شعوري رسيده و با عشق عجين شده كه عشق‌هاي كوچك را مهار زده و تمامي آنها را به راه محبوب بزرگ‌تر و عشق نيرومندتر كشانده است و با اين نور و شور به راهبري عمل خويش رسيده‌است:
1ـ بلوغ ايمان همراه خلوت و سكوت، تفكر و ارزيابي 2ـ بلوغ عمل
معناي ايمان
ايمان چيزي جز عشق و نفرت نيست. «هل الإيمان إلا الحب و البغض». ايمان عشق در راه او ونفرت به خاطر اوست. ايمان رهبري و جهت دادن به عشق و نفرت است. ايمان حد قلبي مذهب است.
«الذين آمنوا اشد حباً لله». آنها كه ايمان مي‌آورند از عشق بزرگ‌تري براي خدا برخوردار مي‌شوند.
ظرفيت فكري تا اين فصل شكل گرفته است و با مايه‌هاي انتخاب و احساس، حس و عاطفه از آن خودآگاهي و بينش و شعور روح و نور مي‌گيرند و جهت‌دار مي‌شوند. و ايمان همان حس و عاطفة جهت‌گرفته از آن بينش و شعور است كه
«وَ أنَا أشهدُ يا إلهي بِحَقيقَةِ إيماني، وَ عَقدِ عَزماتِ يَقيني… وَ خَذاريفِ… وَ حَرَكاتِ لَفظِ لِساني… و لحني و بدني وَ سُكوني وَ حَركاتِ رُكوعي وَ سُجُودي»
امام در اين فصل وجوه عاشقي خويش را تبيين مي‌كند:
ـ هم نشان مي‌دهد كه فصل عاشقي چگونه سرمي‌رسد؛ عاشقي بر آمده از اصل شعور و شهود و آگاهي «أنَا أشهدُ يا إلهي…»
ـ ماهيت آن را نشان مي‌دهد:
ايمان چيزي جز عشق و نفرت نيست. «هل الإيمان إلا الحب و البغض». ايمان عشق در راه او و نفرت به خاطر اوست. ايمان رهبري و جهت دادن به عشق و نفرت است. ايمان حد قلبي مذهب است.
«الذين آمنوا اشد حباً لله». آنها كه ايمان مي‌آورند از عشق بزرگ‌تري براي خدا برخوردار مي‌شوند.
گام سوم: جريان ايمان براندام وعمل
و باري امام نشان داد كه آن عشق ناب چگونه روح رفتار و سلوك آزادانة ما هستند. «وَ نَومي وَ يَقظَتي، وَ سُكوني وَ حَركاتِ رُكوعي وَ سُجُودي…» و اين‌گونه است كه عملي از سر عاشقي همان حمد است: «وَ اَقُولُ… الحَمدُ لله الَّذي… وَ صَلي اللهُ عَلي خِيرتِه مُحمدٍ»
امام نشان مي‌دهد حكايت عاشقي تنها حكايت دل نيست، از دل سر مي‌كشد، به همة وجود، به چشم، به دست، به انگشت، به پا، به گوشت، به خون، به استخوان، به همة وجود و همه ديديم كه چگونه امام با تن خويش، با رگ گردن خويش اين حكايت عاشقي را نشان داد و قمر بني‌هاشم† از جمله با دو دست خويش چگونه نشان داد و علي اصغر† با گلوي خويش و زينب(س) با زبان خويش و…. «شَفَتايَ… لِساني… لَحمي وَ دَمي وَ شَعري وَ…»
«إن الإيمان مبثوثٌ علي الجوارح» ايمان بر تمامي وجود تو پراكنده است. ممكن است دست تو ايمان آورده باشد، ولي هنوز چشم تو ايمان نياورده باشد، خالي مانده باشد. هركدام از اعضا و جوارح تو كه از اين عشق زنده شدند، به ايمان مي‌رسند تا آنجا كه «روح‌الإيمان» در تمامي وجود تو سايه مي‌گستراند.
مؤمن به امن مي‌رسد. پس نه خوفي از آينده دارد و نه حزني بر گذشته، و نه حيرتي در حال.
و با همين امن به تسلط مي‌رسد. او ذليل نخواهد شد. حتي ذليل قدرت و توانايي خود. كه او به عزت رسيده و بر قدرتش مسلط شده است. ذلت در او راهي ندارد.
و اين تسلط او را به شهادت مي‌رساند. كه تمامي حادثه‌ها در وجود او پيش‌بيني شده‌اند و با اين شهادت به انتظار مي‌رسد و آماده مي‌گردد.
- وجودي كه اين‌گونه راه افتاد، و با آتش عشق پخته شد و سوخت، اين وجود سوخته، ديوارهايش ريخته و از تنگناي خودش بيرون آمده. در «من» او در «خود» تمامي هستي حضور دارد. او با تمامي هستي رابطه دارد. و اين رابطه را احساس كرده، هم از جهت علمي كه يافته در دنياي رابطه‌ها و جهان قانونمند زندگي مي‌كند، و هم از لحاظ ايمان و عشقش كه تمامي هستي را از محبوب مي‌بيند.
امام صادق در برابر سؤال معلمي از حقوق مسلم، جواب نمي‌دهد كه مي‌ترسم كه آن را ضايع كني و پاسدار نباشي، ياد بگيري و عمل نكني. تا آنجا كه معلمي از حول و قوة خدا مي‌گويد و اتكا به او را مطرح مي‌كند، حضرت اين حقوق را مي‌شمرند و اين حقوق در هفت مرحله بيان مي‌شود:
1ـ انصاف 5ـ انفاق و بخشش
2ـ اطاعت 6ـ مواسات و برابري
3ـ نصر و اعانت 7ـ عهده‌داري و ولايت
4ـ حفاظت و رحمت
وي بخش سوم سخنان خود را با بازخواني انگيزشي جريان وجود اختصاص داد و گفت: منازل راه سه دسته هستند:
1ـ گام اول: باامام، بازخواني فراانگيزش رشد
2-گام دوم: با امام، بازخواني جريان وجود
2-گام سوم: با امام، اوج تجربة معراج
گام اول: بازخواني فراانگيزه‌ها
آدم خودآگاه كه خط ناب زندگي مثبت را برگزيده، هدف و جهت را انتخاب كرده، خودآگاه است كه در جستجوي چيست. اين جستجوها و فراانگيزه‌ها در واقع اجزاي مفهومي همان هدف رشدند. اجزايي كه به تناسب سطح جريان وجود و ابعاد آن براي سالك ما خودآگاهند؛
فراانگيزه‌هايي همچون:
ـ فراانگيزش خشيت «أللهمَّ اجعَلني اَخشاك» خشيتي از سر رؤيت و شهود
ـ فراانگيزش سرشاري وجود «… أللهمَّ اجعَل غِناي في نَفسي»
ـ فراانگيزش يقين «وَ اليَقينَ في قَلبي»
ـ فراانگيزش اخلاص «وَ الإخلاصَ في عَمَلي»
ـ فراانگيزش روشن‌بيني «وَ النُّورَ في بَصَري، وَ البَصيرةَ في ديني»
ـ … تا فراانگيزش عدالت «واَنصرني عَلَي مَن ظَلمَني»
ـ … فراانگيزش غفران و پاكي «وَ اغفِرلي خَطيئتي»
فراانگيزش‌هايي كه در آن وسعت عظيم نگاه و بينش و آگاهي هستي‌شناسانه و انسان‌شناسانه شكل‌گرفته‌اند و خودآگاه شده‌اند. «… رَبِّ بِما أنشَاتَني فَاحسَنتَ صُورتي… ربّي بِما اطعَمتَني و سَقَيتَني…» و ادامة طرح اين خواسته‌ها:
ـ از طلب ياري و مدد از خداوند: «وَ اَعِني عَلي…» تا طلب نجات از دلهره‌هاي دنيا و آخرت «وَ نَجِّني…»
ـ تا اين طلب بلند كه هيچ گاه به خود واگذاشته نشود و به غير حق بسته نباشم: «وَ إلي غَيرك فَلا تكَلِني…»
گام دوم: بلوغ اصل ماجراي سلوك
1-مروردوباره‌اي باآن تحليل انگيزشي برجريان وجود داريم: 2-نسبت جمع‌الجمع خودآگاهانةوجود از فكر و روح و احساس و عمل و سلوك با حضرت خداوندگار، اويي كه آن است و مني كه اين هستم. عريان عريان، برهنة برهنه، ناب ناب، اصل ماجراي سلوك و زندگي براي سالك ما ديد است و باور است و حس است و زندگي. تو و من، من و تو. بسيار راه بايد رفت تا به اين بينش و حس و باور ناب دررسيد.
2ـ و من را در نسبت با نقطه هدف و فاصلة من تا آن تحليل مي‌كند و روشن‌بينانه نقد مي‌كند.
2ـ1ـ مني كه كوتاهي‌هايي دارم و خطاهايي «أنَا الَّذي اَسَاتُ… أخطَأت»...
2ـ2ـ … مني كه به همة دانسته‌هايم بي‌اعتنايي مي‌كنم و غفلت مي‌ورزم «أنَا الَّذي غَفَلتُ»...
○ كشش و ستايش دانايي‌مدار همة حكايت وجود است و فهم و خواسته و طلب و گفتگو به شكل پيوسته همه با يكديگر هماهنگ در فرايند بلوغ آدمي يك جا مرور مي‌شود
بخش چهارم
بلوغ معراج وجود
مناجات‌نامه و نيايش‌نامه عرفه، فصل بلوغ وجود را در دو مرتبة ”فنا و بقا“ توضيح مي دهد: مرتبه‌اي كه سالك ما با آنهمه توجه‌ها، بينش‌ها و طلب‌ها و با آنهمه ايمان،‌ سلوك و جهاد و‌ زهد، تكليف‌مداري… در تكاپوي رتبة عجز و اعتصام با بيواسطه‌ترين واژه‌ها در اوج بلوغ هنر و ادب با زبان كلمه و كلام و با ترنم آهنگين الهي… يا الهي آن وجود راه‌رفتة دغدغه‌دار وصل را در نسبت خودآگاه و سرشار از زندگي مثبت با محبوب توضيح مي‌دهد.
□ دو فصل معراج وجود
با رسيدن به عشق، تازه شروع جهاد ودرگيري است:
1 - وهمراه بلا وفتنه وامتحان، نوبت ظهور عجز است،
2 – وپس ازعجز، مرحلة اعتصام واستعانت. كه تنها با اوست كه مي توان به عبوديت رسيد ودر صراط مستقيم افتاد.
□ فصل اول: مرتبة عجز
1ـ انسان بزرگتراز اين زندگي وعظيم تر ازاين هستي است اين است كه راه مي اقتد وهنگامي كه راه افتاد، ديوارها را احساس مي كند وزندان را مي فهمد. درراه دنيا به بست مي رسد ودراين بن بست به پوچي
2- تنها مذهب است كه جهت انسان رامي تواند عوض كند واورااز محدوده هاي تنگ بيرون آورد وحتي بهشت را به عنوان منزل نه مقصد معرفي كندو پوچي وعبث را به عجزتبديل كند
3ـ وهمين راه دور است كه انسان را از بن بست وعبث مي رهاند وبه فكر وا مي دارد تا مركبي ديگر بيايد وپس از عجز بااين مركب گام بردارد
4- اين عجز دو رشته دارد:
1- هم درراه معرفت: اين عجز به احاطة او ونامحدودي او دلالت دارد.وهمين است كه انسان جاري روي به او مي آورد واينگونه طلب مي كند
2-هم درراه قرب:راههاييكه به تنگي نشسته ورهرواني كه پايشان تاول برداشته ومانده اند، ولي طلب بيشترشده وسوز رفتن بيشتر.
إلهي أنَا الفَقيرُ في غِنايَ، فَكَيفَ لاأكَوُنُ فَقيراً في فَقري،
إلهي أنَا الجاهِلُ في عِلمي، فَكَيفَ لاأكُونُ جَهوُلاً في جَهلي
إلهي مِني ما يَليقُ بِلَُؤمي، وَ مِنكَ ما يَليقُ بِكَرَمِكَ
إلهي وَصَفتَ نَفسَكَ بِاللُطفِ وَ الرَّأفَةِ لي قَبلَ وُجُودِ ضَعفي، أفَتَمنَعُني مِنهُما بَعدَ وُجُودِ ضَعفي
إلهي إن ظَهَرَتِ المَحاسِنُ مِني فَبِفَضلِكَ، وَ لَكَ المِنَةُ عَلَيَ و إن ظَهَرَتِ المَساوي مِني فَبِعَدلِكَ، وَ لَكَ الحُجَةُ عَلَيَّ
□ فصل دوم: مرتبة توسل وبقا واعتصام
1ـ صراط مستقيم، راه نزديك، راه ميان بر، عبوديت واطاعت است نه رياضت، نه خدمت ونه حتي عبادت
2- اطاعت هم ”امر“ مي خواهد
3ـ وزندگي باآن شناخت ها و عشق ها وامرها، تقواست.
4 – وبلوغ آن در توكل وتفويض ورضا وتسليم
اين فراز از دعاي عرفه لب لباب آموزه‌هاي عرفان علوي را در خود دارد. معرفتي جاري در ايدة تدبير خود، پس از دو شناخت، شناخت حضرت رب از موضع نبست با سلوك آدمي و شناخت خود از منظر نسبت با نقطة هدف زندگي، خود جاري ديده، دريافته و تحليل مي‌شود. از اين پس در متن همين تحليل خود جاري فراانگيزه‌ها، نقدها و اقرارها در لابه‌لاي نجواها و نيايش‌ها مي‌آيد.

سخنراني جناب آقاي دكتر مظفر :

دكتر فرهنگ مظفر رياست دانشگاه هنر اصفهان سخنان روز دهم خود را با گريزي به شب نهم آغاز كرد و ابتدا تعريفي از مفهوم زيبايي و خلاقيت ارائه داد و در ادامه به اين مطلب اشاره كرد كه چرا عاشورا را حركتي قاعده‌شكن وخلاق مي‌بيند. سپس زيبايي را از منظر امام در عاشورا به چند بخش تقسيم نمود: زيبايي امري وجودي است كه دو وجه دارد: الف) مظهر‌شناسي و شناخت مظاهر جمال و مباني نظي و تخيلي آن ب) محضرشناسي زيبايي‌شناسي عملي وجودي آن.
وي گفت: عاشورا بزرگترين واقعه تاريخ است و از اين جنبه داراي تأمل است كه در چه محضري اتفاق مي‌افتد. در اين راه بايد از تمام مظاهر زيبايي استفاده شود و هم محضر پاكي مطلق باشد تا بنايي نهاده شود كه در تاريخ به بار بنشيند. وي ادامه داد: مبحث دوم، ادراكات زيبايي‌شناسانه است كه چهار عرصه دارد: 1) سير از ظاهر به باطن 2) احياي باطن وجود 3) تجلي از باطن به سمت ظاهر 4) و دعوت از مخاطبين به سير از باطن به ظاهر. شايد شكل هندسي اين حركت حلزوني باشد كه از درون به بيرون مي‌آيد. شكل حركت خانه كعبه هم يك (و) است كه (و) ربط است. رابطه بين ظاهر و باطن است كه دائماً حركت مي‌كند و يك چرخش دائمي مي‌شود. مرتبه‌بندي، شناخت و لذت از زيبايي است. براي زيبايي حقيقي مجابهايي از نور و ظلمت وجود دارد و اين مجاب‌ها بين 3 تا 7 است. هرچه انسان مي‌خواهد زيبايي را بهتر درك كند بايد به شكل وحدت‌يافتگي نزديك شود و مجموعه را وحدت‌يافته‌تر احساس كند تا لذت مركب حاصل شود. اين پيام واحد شكلي از وحدت‌يافتگي است. در قيام عاشورا هرچه به ظهر عاشورا نزديك‌تر مي‌شدند چهره‌ها برافروخته‌تر مي‌شد كه شايد از هيجان و شادي بود. گرچه انسان اسارت و تشنگي را بد و ناخوشايند مي‌پندارد ولي اينها عواملي است كه وقتي به تك‌تكشان نگاه مي‌كنيم با وجود درد و غم شادابي و زيبايي نهفته‌اي در آن قليان دارد. شايد پرده ديگري است كه افتاده، شايد يك وحدت‌يافتگي است. وقتي با خدا معامله مي‌كنيم قاعده دارايي و نداري نيست. درست است كه فاعل انسان است ولي در واقع اوست كه مي‌دهد و مي‌گيرد. در مراتبي احساس مي‌كنيم كه آنچه هست توحيد و اخلاص است. مني وجود ندارد كه قائل به او و اين داد و ستد باشد. من و تويي بين حسين (ع) و خدا نيست. بين خدا و عالم موجودات است كه مي‌گويد حجت من به همه شما تمام شد. همه مناظر حجتي است از طرف خدا بر موجوداتش و مخاطبينش. چون خدا حجت را بر همه تمام كرده آنچه ديده مي‌شود وحدانيت مطلق و عشق است. اوست كه جاري است و زيبايي مطلق است. وجود وقتي به ظهر عاشورا مي‌رسد ذوب مي‌شود. اينگونه است كه تاريخ مي‌ماند. چون شما به خلوص مطلق و اتمام حجت رسيده‌ايد. عشق در عاشورا بي‌كرانه است وسالهاي سال است كه اين عشق معشوقهايي در خود گرفته و به بار نشانده است. مثل جبهه‌ها كه با الگوبرداري از عاشورا، حماسه‌ها آفريدند. مرحله بعد، نفسانيت در زيبايي است. راه شناخت زيبايي راه شناخت خود است. خود حجاب اول است. شروع حركت براي رسيدن به زيبايي مرحله‌اي از شناخت است و راه شناخت نفسانيت زيبايي، شناخت خود است. چرا خود، اولين حجاب است. اين هنر خلاقيت است كه چگونه بين عناصر متضاد مي‌توان زيبايي خلق كرد. قاعده‌شكني در نفس انسان است انسان بايد از حجاب خود شروع كند و بشكند تا به خود برسد.
براي رسيدن به او بايد خود را شكست تا او را ديد. و وقتي به او رسيديد تازه آنچه مي‌بينيد ديگر خودي نيست. تجربه اين رفتن و برگشتن تجربه ديدن مطلق است. اما اين ديدن و رفتن يك سير نيست يك حركت چرخشي حلزوني است. وقتي به عالم روابط انساني مي‌رسيم و شروع به ارائه بيان مي‌كنيم بايد مراقب باشيم كه اين جلوه خود حجابي نشود. عاشورا در هيچ مرحله‌اي حجابي براي مرحله بالاتر نداشت. و هيچ خللي بر عناصرش واقع نيست. گاهي هنرمندان توانسته‌اند بخشي از عرصه عاشورا را عرضه كنند. اما گاهي اين بيان خود حجابي مي‌شود براي مرحله بعد. چون به خود مشغول مي‌شوند كه اين منم كه خلق كرده‌ام. انسان خودش را دوست دارد. اين خودشكني براي مرحله بالا همين‌جاست. من خلق كردم، من كشيدم، من لذت بردم و اينگونه آرام آرام ديگر عاشورا را نمي‌بينيم. همان‌گونه كه گفتيم مجال يعني بزرگي در يك فشردگي ويژه.
واقعه عاشورا در يك محدوديت زماني و مكاني بايستي به بزرگي مكان و زمان بشريت بشود تا پيام دانسته باشد. حركت عاشورا بسيار بزرگ و خالص بود. حسين به بزرگي بشريت بود. عباس به بزرگي بشريت بود. زينب به بزرگي بشريت بودو اين داغ به بزرگي بشريت است. داغي از زيباترين‌ها و دشمني به دشمني بشريت. اين است كه مي‌ماند و جز زيبايي مطلق ندارد. آنچه مي‌بينيم در اوج وحدانيت مطلق است.

سخنراني جناب آقاي محمدي راد :
سومين سخنران روز دهم از سلسله نشست هاي با عاشورا جناب آقاي محمدي راد عضو هيات علمي دانشگاه هنر اصفهان بود.
ايشان مبحث خود را در باب انعكاس تاثير واقعه عاشورا بر گونه‌هاي هنري اينچنين تشريح كردند:
همه چيز از«كن» مي‌آغازد و انسان است كه در جواب «باش» و «باشيدن» لبيك مي‌گويد لبيك در دنيا يعني چرخش از تمام آنچه را كه «مايا» مي‌ناميم. از ماياي زميني چرخيدن و روبروي «آتما» يعني خداوند، گذاردن.
خداوند مي‌فرمايد باش و براي باشيدن و در محضر بودن بايد رو به اصل ظهور يعني سرمنشاء تجلي نمود. امام با تصوير واقعه عاشورا، برگذشتن از مرز «ليلا»‌يي است كه هندو نمايش الهي‌اش خوانده است كه منجر به رهيدن از ابعاد مكان و زمان مي‌گردد. واقعة عاشورا تجسم عيني طي منازل چرخش از دنيا و لاجرمها يعني استغفار و روگذاردن به آموزة اساسي دين يعني تسليم، سرسپردگي و نهايتا فنا است. امام از دو موقعيت ديني است: الف) نماياننده سير حركت تدبير و ارادة الهي يعني از آسمان به زمين و امام مجري آن ب) نماياننده سير حركت انسان در زمين با محدوده‌هاي انساني و طبيعي به سمت نامحدوده‌ها و ناكرانمندي انسان كه تنها در مقام فنا امكان‌پذير است يعني حركت از زمين به سمت آسمان. پس امام انساني است درموقعيت رابط بين آسمان و زمين. آنچه را كه در چين بدان «وانك» گفته‌اند. «وانك» يعني انسان . در روش نوشتار آن دو نيم دايره يكي دربالا و ديگري در پايين است كه پايين نشان زمين و بالا به نماد آسمان است كه تقاطع دو خط عمود و افق مياني آن يعني آسمان و انسان حقيقي نقطة تلاقي آسمان و زمين است و «امام» آنجاست.
و از طرفي سنت باطني پيامبران كه از آدم(ع) شروع مي‌شود در خاتم (ص) مهر اكمل مي‌خورد و در فرزندان جاري مي‌گردد، پس امام امانتدار آدم است تا خاتم و آنچه نزد اوست چكيدة تمام زندگي‌هاي دروني اگر در عميق‌ترين و كلي‌ترين معنا ببنيم دنيا و آنچه در محدودة آن است «منكر» خداوند «معروف» محض است زيباترين چرخش از منكر به سمت معروف، از آن امام است. آنجا كه عمويش مسيح (ع) كه در جمع ياران بودند كودكي به ناگاه خود را بر مسيح رساند و با گرفتن دامنشان خود را به تمامي شوق وجود بر روي چسباند، ايشان فرمود: «ملكوت آسمانها از آن كسي است كه خود را ببخشد و خود را به تمامي ببخشد» امام صحنة زيباي بخشيدن تمام خود است.
آنچه محملي براي بيان حقيقت است و بيواسطه پيام حقيقت را بيان مي‌دارد هنر قدسي است. و در چنين آموزه‌اي:
- برداختن به Substance پرداختن به اساس حيات است
- اما در اين واقعه كه به اصل حيا مرتبط مي‌گردد Substance فراتر از مكان و زمان است
- به نسبت ادوار تاريخي و دورة‌ آخر الزماني كه همه زشتي‌ها و خطاها در قرآن هم جدا جدا در تواريخ گذشته ياد شده، يكجا يافت مي‌شود و در دورة آخر به اجمال در صحنة عاشورا تمام بديها و تمام خوبيها روبروي هم هستند و اين مي‌تواند جواب تمام سئوالهاي زمان آينده باشد.
- در جهان نسبي تعاريف از زيبايي هم دچار نسبيت شده است؛ براي رهايي از بند تعاريف نسبي حتي در مقولة‌ زيبايي داشتن «مركزيت» چون معيار و سنگ محك لازم است «مركزيت» داشتن نتيجه پرداختن به آموزه‌هاي ديني است يعني خداوند كه منشاء معيارهاست و امام الگوي دارنده و صاحب «مركزيت» است.
- فضاي سنتي بهره‌مند از فضاي قدسي است ولو غير مستقيم
- حركت امام ترجمان «استغفروالله» است به «لااله‌الله» ، «استغفار» بدين معني كه نفي تمام محدوده‌هاست در قيود دنيوي و اثبات «الله» است هنرمند در فضاي سنتي معناي نفي اثبات را در طرح اندازي اسليمي‌هايش با حركت نفي و اثبات به تصوير مي‌كشد و غير مستقيم‌ترين حركت براي زيباسازي محيط عبادت و زندگي و مستقيم‌ترين معني را در بيان انتزاعي از عظيم‌ترين باور جهان مي‌نماياند يعني «لااله‌الا‌الله»
- آنچه در زيست امام جلوه‌گر است: استقرار عبوديت و بندگي در مركز تصميمات و داشته‌هاي زندگي است مي‌تواند در طرح‌اندازي امروزين ما حتي در مقوله طراحي و توزيع فضا‌هاي زيستي‌مان محل توجه واقع شود. آنچه در محيط زندگي نقش اساسي دارد طراحي هستة اصلي فضاي زندگي يعني محلي براي عبادت، تعبد و تفكر است و مابقي فعاليتها در جنب و حاشيه اين عمل قرار دارند.
- امام صاحب توجه الهي است . و امروزه آنچه توجه را به امام معطوف دارد مي‌تواند نجات بخش باشد حتي تصوير. تصويري كه با سنت صحيح تصويرسازي محتوي مطابقت داشته باشد نه ان نوع تصويرسازي كه عناصر تصوير را مذهبي گرفت و عرصة تصوير ميدان تاخت و تاز بعضي نفس امار هنرمندان شد.
وي ادامه داد، امام يعني انسان كامل .
در صحنة عاشورا آنچه نگاه انسان را عمودي مي‌نمايد و مداوم به بالا مي‌خواند اما است . انسان كامل محوري عمودي است كه در دونقطة آسمان و زمين تكيه‌گاه دارد بواسطه انسان كامل است كه موجودات در بند خط افق هم بالايي مي‌شوند و به معراج خود نزديك‌تر مي‌گردند.
بر ماست «توجه» و «تفكر» در آنچه كه بواسطه رحمت الهي، شناخت آن بر ما ميسر گشته تا از افق «ضالين» حركت به عمود «صراط مستقيم» به واسطة اين خير بر زمين آمده، نايل گرديم.
ا